تبليغاتX
سکوت
نزن به اون کسی که باور داری نزن                    تو دستت قوی   ظریفه صورت این زن

به خدا همه تنم داره اینجا می لرزه                    کی گفته پسرامون اُباشن دخترامون هرزه

آره این درد مثل یه غده تو سینمه                     گمون نکن گه هر چی می گم از روی کینمه

این یه شعر نیست یه فریاد خفه شده ست           ترانه نیست یه فریاد تو بن بست

تو چشات از حادثه سیاهه می دونم                     می گن نفس بودنت گناهه می دونم

تو مثل مرواریدی اما نه واسه زینت                     ظریفی ،زیبایی ،گرونی اینه صحبت

آدما مریضن تو بودنت سلامت داره                      آره تو گناهی گناهی که برکت داره

آره می جنگم واسه هر چیزی که مال منه             اصلحم صدامه بلند می شه این حقه زن

نمی خوام نقش دلسوزو واسم بیای                      بیخود می گی ضعیفم من شیرم تو کجایی

دیگه نمی خوام واسم مرثیه سر کنی                    همین شعرم واسه تو می شه یه تو دهنی

نگاه نکن روسری رو سرمه این جبره                      من معتقد نیستم که راه حلش صبره

این یعنی حقمه زندگی من یه آدمم                      بگو می خوام ببینم بگو چی از تو کمم

بذار دو دقیقه بگم مثل یه زن حرفمو                      آدم آدمه تو باید بفهمی دردمو

قد یه تاریخ عقلمو گرفتن و بردن                           نوبتی هم که باشه نو بتمه قدیمیا مردن

تو حق داری هر چی می گی قانون طرفته 

  قانون به تو می گه بزن ، زدن فقط حرفته

این سر واسه شکستن آره درد می کنه                    بزن منم حرف می زنم ببین کی جون می کنه

نمی خوام مثل همیشه بشنوی گریمو                     تا دستت بلند شد ببینی ترسمو

باور کن از تو کتابا اسم مرد رو خط زدن                  آدما امروز دو جنسن یا نامردن یا که زن

من واست چی هستم تو این دنیای وحشی               یه چیز بگم زانو بزنی کم بیاری تا شی

این آدمیت نیست مغزتون تو کمرتونه                      بهتر بچرین هرزگی آب و نونتون

عشق براتون یه حرفه مزحکه تو خالیه                     بچه ، خونه ، خونواده یه چیز پوشالیه

اما من گرونم قیمتم بالا خونمه                             آسون به دست نمی آد این بسته به جونمه

هر وقت اراده کردی برات مادر شدم                        اگه جنگ بود پا به پات جنگیدم خواهر شدم

آره این زن خرد و شکسته همسرته                         آره این زن که حالا نمی شناسی تو زنته

تجاوز یعنی هر کاری که خواستی کردی        

 با توهین و تشر و تو سری کی گفته که تو مردی

یه روز می شه که تو نمی تونی بگی تو که چی بپوشم  

من عروسک نیستم که شخصیتم رو بفروشم

من پوششم عوض می شه تو سطح قضیه اینه  

 تو با مغزت چه می کنی که تا قیامت همینه

دیگه سنگ هیچ دستی سرمو نمی شکونه                      کسی دیگه تو گوشم آیه وحشت نمی خونه

تنم لگد مال نگاه هرزگیا نمی شه                                 این یه عزم جزم طوفان و آتیش

+ نوشته شده توسط مهرماه در دوشنبه 1388/06/02 و ساعت 23:50 |
 

فرق بین دوست داشتن و داشتن دوست در این است:

 که دوست داشتن امریست لحظه ای و زود گذر ،

اما دوستی تکرار مداوم لحظه های دوست داشتن است.

                                                                "دکتر شریعتی"

 

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در پنجشنبه 1388/05/29 و ساعت 21:43 |
 

چه زیباست

          نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

 چه زیباست

         سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست

         دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در پنجشنبه 1388/05/29 و ساعت 19:2 |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.


به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید،

 بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.


آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.


شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.


زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:

 « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»


زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد

 و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:

« نام او موفقیت است. و نام من عشق است،

حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»


زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:

« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! »

ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»


فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:

« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود».


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟

 او مهمان ماست.


عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.

 زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟


پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید،

 بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1388/03/08 و ساعت 19:42 |
 

افسانه ها می گویند

که خوشبخت ترین انسان زمین را

می توان سوار بر اسبی تک شاخ یافت ،

 با چشم هایی بسته!

من تو را بر آن اسب دیده ام

چشم هایت را باز کن

تا باور کنی که بهترینی!!!

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1388/03/08 و ساعت 19:21 |
اگر از پایان یافتن غم هایت

نامید شده ای ،

به خاطر بیاور که ...

زیباترین صبحی را که تا به حال

تجربه کرده ای،

مدیون صبرت

در برابر سیاه ترین شبی هستی ،

که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

+ نوشته شده توسط مهرماه در پنجشنبه 1388/03/07 و ساعت 19:1 |
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند،
اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!
چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند،
 من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین
 من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد
 رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش
 را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است بفروش !
تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم
كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی
نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میكنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار كار می كنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم،
زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار
 و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!

فاحشه!!!… دعایم كن!!!

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در چهارشنبه 1388/03/06 و ساعت 23:34 |
Candle.jpg

جلویم را می گیری. با خشونت نگاهم می کنی. دستت را دراز می کنی و مقنعه ام را به جلو می کشی می گویی آفرین اینطور بهتر است...بعد با نگاهت مانتوم را وجب می کنی نه این دیگر نمی شود مانتوی تو نیم بند انگشت از حد مجاز کوتاهتر است باید عوضش کنی...

بعد می روی به سراغ شلوارم...این مظاهر غرب چیست که به پا کردی؟ چرا جلوی شلوارت پاره است؟ تو رپی؟ باید تعهد بدهی که دیگر اینگونه به خیابان نیایی و الا می بریمت وزرا...


حالا نوبت صورتم است...وا اسلاما..این همه آرایش برای چیست دختر ؟ مگر به عروسی می روی تازه به عروسی هم اگر می روی نباید آرایش کنی...برای چه ابروهایت را برداشتی مگر تو ازدواج کردی؟ تو در کدام خانواده بزرگ شدی که گذاشتند در این سن و سال موهایت را رنگ کنی؟ تو مظهر فسادی با آن بینی عمل کرده ات. عینکت را ببین...مثلا فکر کردی من نخواهم فهمید که این را برای جلب نظر پسرها می گذاری؟ همین الان اگر دکتر چشم پزشک اینجا بود به تو می گفتم که چشمانت ضعیف نیست و تو فقط به دنبال بی حجابی هستی...وای این را ببین....چرا دستکش دستت نیست؟ چرا ساعت مارک دار دستت است...دختر جان تو مال کدام خانواده ... هستی که این چنین تو را ... بار آورده اند...و من فقط نگاهت می کنم. باید موهایت را بگذاری زیر روسری و الا باید از ته بزنیشان...تو اصلا از ذات مشکل داری...

تو خیلی زنی...اندامت خیلی زنانه است...نه نه اینجوری نمی شود. تو باید خودت را تغییر بدهی و الا تبعیدت می کنیم به جایی که هیچ مردی نباشد...


تو عامل فسادی می فهمی؟ همه بدبختی های این مملکت از توست...


از تویی که اینگونه  راه می روی و لباس می پوشی...تو اصلا نباید زن باشی...باید درشت باشی. باید مردانه راه بروی و مردانه لباس بپوشی و مردانه زندگی کنی ...مثل ما...اصلا نباید ظرافت های زنانه ات پیدا باشد...

دیگر جایی از وجودم را نمی یابی که به آن انگ بزنی پس مقنعه ام را کنار می زنی و فریاد می زنی وا تو اصلا جایت در وزراست راه بیوفت و من نمی دانم پوشیدن یک لباس با یقه هفت آن هم زیر مانتو آن هم زیر مقنعه کجای مردانگی این مردان را به وجد می آورد.

تو وجودم را می کاوی و من فقط نگاهت می کنم...تو مرا می بویی و با خشم یک سطل آب بر سرم خالی می کنی که من خود خود فسادم...من فقط نگاه می کنم...همین...حرف می زنی داد می زنی تحقیرم می کنی تهدیدم می کنی و من فقط نگاه می کنم...

دلم می خواهد همین اینجا در همین لحظه خدایی که می گویی هست بیاید به قضاوت بنشیند...حرفهایت تمام نمی شود..از همه وجودم از همه هستیم انگ فساد می زنی انگ بی دینی انگ بی حرمتی انگ بی حجابی...

حرفهایت تمام نمی شود. و من فقط نگاهت می کنم...وقتی سکوتم را می بینی به وجد می آیی زن فریب خورده که مرا امر به معروف کرده ای و نهی از منکر زن مسخ شده...دستمالی از جیبم در می آورم...به صورتم می کشم...ببین سفید است...هیچ رنگی روی آن نیست که من صورتم را به آن آذین داده باشم...


این عطر وجود من است نه کنزو لاگست و دیور...این عطر زن بودن من است


ببین این رنگ موی من است نه رنگ مویی که تو فکر می کنی...مانتویم را ببین هیچ جایی از بدنم را به نمایش نمی گذارد که بدنم را اسیر یک مشت خرافه و حقارت  می کند...


من یک زنم مثل تو او با همه خصایص زنانگی...من آفریده اویم...چه کنم که زنم؟ در خانه حبس شوم؟ وجودم را به تحقیر ببرم؟ برای چه؟ اگر چادر سرم کنم و زیر آن هیچ نپوشم خوب است؟ زن هایی از خودتان دیده ام که لباس های آنچنانی می پوشند روی چادر به سر می کنند آنها خوبند؟

می دانی همچنس من تو با من مشکل نداری


تو با زن بودن من مشکل داری...همه جرم من اینست که زنم...یک زن با همه زنانگیش...


با همه ظرافت های زنانگی...با همه عطر وجود زنانگی...تو مشکلت اینست نه حجاب من نه یک تار موی من نه دستان بدون دستکشم...


می دانی مشکل تو اینست که مسخ شدی...مسخ یک مشت مرد


...مردهایی که خواستند و خواستند و خواستند که حکومت کنند...که ریاست کنند...که زن را این موجود لطیف را در پستو های خانه حبس کنند...می دانی زن مسخ شده تو ابزاری...تو آلت دستی برای ریاست آنها...اگر همسرت یا بهتر است بگویم مردت را فردا با زنی دیگر ببینی نمی توانی اعتراض کنی چون خودت چون خود خودت این حق را به او دادی که تحقیرت کند و به اسارت بردت...

تو مادری ولی به فرزند یعنی به فرزند پسرت این اجازه را می دهی که تو را به اسارت خانه بکشد...باور کن یک تار موی من یا بوی عطر من یا رنگ لبهای من باعث فساد نیست...باعث بی حجابی نیست...دنبال فساد در جایی بگرد که خود عامل فساد است...من عامل نیستم...

مــن زنــــم...یک انسان...یک آفریده خدای تو...درست مثل تو...ولی معتقدم به حق انتخاب به آزادی و به حقوق برابر...

من معتقدم به آزادی و تو معتقدی به اسارت...خوب وجودم را گشتی ولی هیچ نیافتی که نشانی از بی شرمی باشد...تو مشکل با وجود من است...با رنگ وجودم با عطر وجودم با طرح وجودم نه با نوع لباسم و نوع آرایشم...

ولی این را باور کن که من یک زنم با همه ظرافت های زنانه و با همه حقوق انسانی...نمی گویم به من احترام بگذار...می گویم به خودت به زن بودن خودت احترام بگذار...همین...

حالا کجا باید برویم؟

حرفهایم تمام می شود ...تو می روی و زن دیگری می آید...و باز بازی از نو...


+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1388/02/11 و ساعت 22:39 |
 

باورم نمي شه گفتن     

 تو همون فرشته اي كه

 مي مونه هميشه با من

باورم نمي شه گفتن

 هيچي غير تو نمي خواد

خيلي طول كشيد بفهمم

 زير پوست من نبودي

واسه من مي مردي اما 

حتي دوست من نبودي

فكر مي كردم نباشي

 تنهاترين آدم

 آسمونو زمينم

دورو برم خلوت شد

اين بهترين فرصت شد

 تا خودمو ببينم

ترسي ندارم از شب

 از اينكه تنها شدم     

تازه فهميدم بايد

 تكيه بدم به خودم

تازه فهميدم بايد

 من و خودم ما بشيم

  يه تكيه گاه محكم

  كوير و دريا بشيم

                     آره از اين به بعد من ميشم دوست خود من  

+ نوشته شده توسط مهرماه در یکشنبه 1388/02/06 و ساعت 23:32 |
عشق رازي است مقدس.

براي كساني كه عاشقند، عشق براي هميشه بي كلام مي ماند؛

اما براي كساني كه عشق نمي ورزند، عشق شوخي

بي رحمانه اي بيش نيست.

 

در ژزفاي جانم ترانه اي دارم كه هيچ كلامي آنرا نمي پوشاند،

در دانه دلم آوازي دارم كه همچون جوهر بر كاغذ نمي لغزد.

اين آواز همچون رداي ململي احساس مرا در بر مي گيرد ،

و هرگز مانند رطوبت بر زبانم جاري نمي شود.
+ نوشته شده توسط مهرماه در چهارشنبه 1388/02/02 و ساعت 2:30 |
خالق وحدهوا لا شریک له /عشق در مقام او باشد خالص اعلا’ او


اینهمه نویدم داد. تابه روز دیدارش/ نگویم .وای آن وجود پر مهرم کو!


دلا حزین مباش,که بی مهر مانیم /خلقت آدم همان دوریست,تا که رجعت بسوی او!!!!

+ نوشته شده توسط مهرماه در سه شنبه 1388/02/01 و ساعت 19:57 |
جريان خنده دار برام افتاده مي خوام براتون تعريف كنم:

با 2 تا از دوستام رفتيم خارج شهر مي خواستيم بريم باغ دوستمون كه

 بابا و مامانش اونجا بودن و كمي با هم باشيم.

يه دوستي دارم كه دوست پسرش يه سال پيش ازدواج كرد از يه دختر بدشكل

و بدقواره يه باربيه با كلاس درست كرد اين دوستم پشت ماشين تنها بود خلاصه

داشتيم تو جاده  وسط باغها مي رفتيم يهو يه ويلاي زرد با در و پنجره هاي

خوشگل نظرمونو جلب كرد تازه درست شده بود دوستم گفت چقدر خوشگل مثه

 خونه رويايي منه  تا حالا نديده بوديم يه دفعه دوستم گفت آروم اون ماشنه باباي

دوست پسرمه و بعدش داد زد اوه خداي من اونم ماشينه خودشه واي خداي من اون

تو خونه روياهاي من داره با يكي ديگه حال مي كنه كوفتش بشه و شروع كرد به

گريه با دادو بيداد.

 جاتون خالي ماشينو نگه داشتم و اونقدر با اين يكي دوستم خنديديم كه نگو اونم

داشت يه ريز گريه مي كرد و بد و بيراه مي گفت.

 آخرشم چون همه تجربه هاشو من كمي بعد از اون تجربه مي كنم برام دعا كرد

كه خدا نكنه تو اين روزو ببيني كه روياي تو ديگه رويا نيست واقعيت يكي ديگس.

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در دوشنبه 1388/01/31 و ساعت 20:14 |

رقص آرام

This is a poem

این شـعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem
.

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست.. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید..
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital

این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
It was sent
by

و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

a medical doctor


SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید


On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،


Slapping on the ground?


آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


You better slow down.


کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast..


اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.


زمان کوتاه است
The music won't
last


موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?


آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed


آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
Running through
your head?


در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..
Don't dance so
fast.


اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short..
زمان کوتاه است.


The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،


We'll do it
tomorrow?

"فردا این کار را خواهیم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his


که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die


اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call
and say,'Hi'

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so fast
.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short...
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there
.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day
,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.

Life is not a
race
.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

 

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در شنبه 1388/01/29 و ساعت 2:8 |
متولدین فروردین ماه :


به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعله‌اش در قلب من خواهد بود؛

به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه‌ها و پرنسس‌ها سر می‌كند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.



متولدین اردیبهشت ماه :


عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروخته‌ام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفس‌های من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛

عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.



متولدین خرداد ماه :


با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛

بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.



متولدین تیر ماه :


بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛

دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.



متولدین مرداد ماه :


گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل‌های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی‌خوانند
آن گاه كه چشم می‌گشایم و میبینم
با تو نیستم؛

عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی‌كند.



متولدین شهریور ماه :


شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمی‌توانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمی‌خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛

عشق او شعله‌ای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.



متولدین مهر ماه :


با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه‌ای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛

در امور عشقی ورزیده است و زندگی‌اش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.



متولدین آبان ماه :


در التهاب شنیدن ترانه گام‌های تو هستم
كه به سوی من می‌آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛

هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.




متولدین آذر ماه :


نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛

خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.



متولدین دی ماه :


روزها ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشته‌ام؛

شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.



متولدین بهمن ماه :


می‌خواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛

عشق خود را دیر ابراز می‌كند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می‌آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.



متولدین اسفند ماه :


من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می‌گشایم
و عشق رویایی‌ام را در تو میبینم؛

در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است

+ نوشته شده توسط مهرماه در شنبه 1388/01/29 و ساعت 1:57 |
زندگي ادامه داره حتي وقتي تو نباشي

اگه آشنا بموني يا مثه غريبه ها شي

حتي وقتي واژه عشق با خيانت همنشين شه

يا اگه تموم دنيا برام يه قفس شه

نه خزون نه بهار انگاري روزگار

تو رو از دل من مي رنجوند

اينكه تو هر قدم مي گذشتي ازم

                  قلبمو مي لرزوند

زندگي جاريه بي حضورت ولي..

                   شكل يك را تيره ست
+ نوشته شده توسط مهرماه در پنجشنبه 1388/01/27 و ساعت 2:38 |
روزی مرا به یاد خواهی آورد.آنچنان که باران،

                                      غبار از سنگ قبر کهنه ایی میشوید،

تا نام فراموش شده ایی بدرخشد.

از بین سالها مرا به یاد خواهی آورد.......

+ نوشته شده توسط مهرماه در یکشنبه 1388/01/23 و ساعت 0:19 |
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی !

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 خیانت تنها این نیست که در خفا دست در دست دیگری بگذاری

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !

 

برای کسی که حرف و سکوتش دوری و دیدارش،ماندن و رفتنش،پاسخ و اشاره اش،یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانهء یک شب بارانییست چه میشود نواخت جز سکوت؟
می دانم این ها توجیه برای به تاخیر انداختن دیدار نیست نگو گذشته ها گذشت!نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرند،و گرنه امروز همان فردائیست که دیروز در انتظارش بوده یم.
دیروزم به همین زودی ها گذشته نمیشود.
ببخش!قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل هم نباشیم اما من.....!
دوستی خیلی وقت پیش گفت:"
هر وقت عاشق کسی هستی رهایش کن اگر عاشقت باشد برمی گردد واگر باز نگشت بدان هیچ وقت دوستت نداشته است"

بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند،آشناییشان را به رخ بیگانگیم میکشند و من بی انکه اعتنایی کنم , 
به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان  لطیف یک پونه وحشی از کنارشان میگذرم

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

 

خيلي سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 

خيلي سخته که هر روز همه رو ببيني جز اوني كه دوست داري و

               فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

 

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

وتمام مدت اشتباه فکر کردی عشقی وجود نداره.

 


+ نوشته شده توسط مهرماه در پنجشنبه 1388/01/13 و ساعت 1:25 |

مردي جوان پريشان و آشفته نزد شيوانا آمد و با حالتي زار و به هم

 ريخته گفت: به هر كسي محبت مي كنم جوابم را با گستاخي و

بي احترامي مي دهد و از مهرباني من سوء استفاده مي كند  شما

بگوييد چه كنم آيا مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بي رحم

 و خود پرست باشم و به فكر منافع خودم باشم ؟!

شيوانا با لبخند گفت : وقتي كسي به ديگران محبت مي كند و در حق انسانهاي

 اطراف خودش مهرباني و شفقت به خرج مي دهد اين كار را فقط به خاطر آنها

 انجام نمي دهد بلكه اولين فردي كه از اين عمل مهربانانه نفع مي برد خود

شخص است كه احساس آرامبخش و متعالي وجودش را فرا مي گيرد و بركت و

 شادي و عشق در وجود  و زندگي او گسترش مي يابد . اگر آنها جواب محبت را

با فريب و دغل مي دهند و از مهرباني تو سوء استفاده مي كنند ، تو هرگز نبايد

 فضاي پاك و آرام و باصفاي دل خود را به خاطر افرادي اين چنين تيره و تار كني.

 هرچه اطراف ترا فريب و نيرنگ بيشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش

 و تعالي روح و روان خودت عاشقتر بمان و چراغ مهرباني را در دل خودت خاموش مكن

در واقع به خاطر خودت هم كه شده هميشه عاشق بمان!

+ نوشته شده توسط مهرماه در سه شنبه 1388/01/11 و ساعت 3:21 |
+ نوشته شده توسط مهرماه در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 0:32 |
گريه كنم يا نكنم       حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق  تو دل بكنم يا نكنم

با اين سوال بي جواب پناه به آينه مي برم

خيره به تصوير خودم مي پرسم از كي بگذرم؟!

يه سوي اين قصه تويي

يه سوي اين قصه منم

يسته به هم وجود ما          تو بشكني من مي شكنم

نه از تو مي شه دل بريد       نه با تو مي شه دل سپرد

نه عاشق تو مي شه موند    نه فارق از تو مي شه شد

هجوم بن بست رو ببين هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو كجاست من از تو مي پرسم بگو

تو بال بسته ي مني ...  من ترس پرواز توام

 براي آزادي عشق   از اين قفس من چه كنم؟

+ نوشته شده توسط مهرماه در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 0:15 |
y0mm00hhe50vcvvul6.jpg

9b4yqn7af483jutlmaq.jpg

d53u5cj5jp29ydzi59y5.jpg

obiepm3wg3f2cf1qtop.jpg

9datitn4lsfpsg3nzqa6.jpg

ag14cotuii70jzwn7teh.jpg

کتی  بعد از پنج روز فوت کرد

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1388/01/07 و ساعت 1:8 |
 

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود

 آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است

                       که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته،

                         زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد

 آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

 آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

 آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر

                        به کمک کردنش نیستم دعا کنم

 آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد،

                   همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

 آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد،

                 فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی،

                  شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر

                     می شویم سریعتر حرکت می کند

    آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

 آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

 آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

 آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

 آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت

             از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم

               دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

 آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد

                    با آنرا انتخاب کنم

 آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها

                      و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

 آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است:

 وقتی که از شما خواسته می شود،

و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد

 آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم،

                           بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم

+ نوشته شده توسط مهرماه در چهارشنبه 1388/01/05 و ساعت 1:55 |

از بچگي مدام به ما گفته اند نبايد ديگران را ناراحت كنيم ، بايد براي ديگران

 فداكاري كنيم ، ديگران را اصلا ناراحت نكنيم و ...

در كنار اين حرفها ، اصلا به ما نگفته اند هواي خودمان را داشته باشيم

 و براي خودمان فداكاري بكنيم و... اينقدر از اين حرفها به ما گفته اند كه ديگر

 ياد گرفتيم خودمان را ناديده بگيريم و براي خودمان اصلا ارزشي قايل نباشيم .

 همين شده است كه مدام دنبال ديگران هستيم و خودمان را براي اين ديگران زير پا له مي كنيم.

ديگران مهم هستند احترامشان بايد حفظ شود و لازم است كه حفظ شود .

اما در كنار اين احترام بايد هواي خودمان را هم داشته باشيم .

 قرار نيست كه ما رضايت ديگران را هميشه و همه جا بدست بياوريم و

 هميشه آنها را از خودمان راضي نگه داريم شايد ايراد كار در اينجاست كه

 بعضي ها فكر مي كنند دست رد به سينه ديگران زدن ، با بي احترامي نسبت به

 آنها يكي است . ما اجازه داريم كه درخواست هاي ديگران را رد كنيم  .

+ نوشته شده توسط مهرماه در چهارشنبه 1388/01/05 و ساعت 1:26 |
 

 

وقتی می خندی فکر می کنی خیلی خندیدی...

اما وقتی گریه می کنی فکر می کنی کلی گریه کردی...

وقتی دلت برای کسی تنگ می شود انگار

                                دنیا روی سرت خراب شده...

اما وقتی کسی دلش برای تو تنگ می شود

                                دنیا برایت هیچ تغییری نمی کند...

 

تنبلی نکن اینم تا آخرش بخونو نظر بذار

تعظيم مقابل خوب ها

يكي از شاگردان شيوانا كه مرد جاافتاده و خوبي بود روزي با حالت مردد

 نزد شيوانا امد و در مقابل شاگردان گفت : من هميشه سعي كردم در اخلاق

 و رفتار اصول جوانمردي را رعايت كنم و به سمت كارهاي ناپسند نروم.

اتفاقي براي من و خانواده ام افتاده كه مرا در تصميمي كه مي خواهم بگيرم

 مردد كرده قضيه از اين قرار است كه از دهكده مجاور يكي از جوانان ثروتمند

 ولي بد نام و شرور به خواستگاري دخترم آمده  اينكه چرا او از بين اين همه

دختر ،دختر مرا انتخاب كرده ، براي من عجيب است او پسر شروري

است و در همان دهكده خودش دختر هاي هم فكر و هم رده با او زيادند كه آنها

همچون خودش شرورند حال مانده ام چه تصميمي بگيرم.

شيوانا محكم و استوار گفت : اينكه كاملا مشخص است! در مقابل انسانهاي

خوب و سالم همه تعظيم مي كنند حتي آدمهاي بدكار و بدنام هم وقتي در مقابل

 خوبي مي رسند احترام مي گذارند و با فاصله عبور مي كنند . اينكه آن جوان

شرور مي خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب كند هم به همين

 دليل است. كه مي خواهد در حين ناخنك زدن به دنياي شرارت بهترين ها را از

 بين خوب ترين ها به عنوان شريك زندگي خودش انتخاب كند .

پس وقتي بدكارها هنگام انتخاب سراغ بهترين ها مي روند تو چرا  خودت و

 دخترت را از اين حق دريغ مي كني و به وقت گزينش سراغ بدترين مي روي؟!

دختر تو هم حق دارد بهترين و سالم ترين انسان را به همسري برگزيند .

 اينكه ديگر جاي ترديد ندارد محكم و استوار به درخواست آن جوان جواب

منفي بده و بگذار رسم تعظيم مقابل خوبي ها هميشه پايدار بماند.

+ نوشته شده توسط مهرماه در سه شنبه 1388/01/04 و ساعت 20:6 |
امشب دوستم پر زد و رفت مكه. با يه دنيا التماس دعا براي

                                   همه كسايي كه مي شناسه حتي تو.

فردا  مامان بابا با هم مي رن تهران و اصفهان من دليلي برا رفتن ندارم

 داداش هم شماله. مي مونم تنها تا  خود خودمو بشناسم و نماز شكر بذارم

 به خاطر اينكه خدا دوسم داره و وقتي من نمي تونم راهمو تشخيص بدم

 با زورم كه شده منو هدايت مي كنه و من مثه بچه ها ازش گله مي كنم

ولي از اين به بعد ميگم هرچند عاشق بودن عاليه ، هرچند خاطره شباي

 مهتابي خيلي زياد و فراموش نشدني ، هرچند لحظه هاي درد دل كردنها

شيرين ترين لحظه هاي عمرم بود كه مطمئنم نه من با كسه ديگه اي تجربه مي كنم نه تو

                                                         به خدام رو مي كنمو ميگم : شكر

+ نوشته شده توسط مهرماه در سه شنبه 1388/01/04 و ساعت 19:57 |

شب زيبايي بود

آن شبي را كه در ان حس كردم

دل من پر زد و سويت آمد

آن شبي كز سر شب تا به سحر

بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد

هيچ يادت هست ؟

آن شبي را كه ديدگانت چه تب آلود چه مست

رفت تا عمق دلم را كاويد

حاليا رفته اي و باز منم

كه به ياد تو و ان عشق عزيز

رفته ام باز به ان نقطه شب

رفته ام تا كه بجويم دل پر مهرت را

رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را

ولي افسوس كه ديگر حتي

سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1387/12/30 و ساعت 22:32 |

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . .

 

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي. . . .

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . . .

 

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد. . . .

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد . . . . !

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1387/12/23 و ساعت 18:17 |

امروز يه حرفايي مي گفتي كه مال خودت نبود انگار كس ديگه اي شدي

لابد اينطوري دوست داشتي زندگي كني و من مانعت مي شدم به هر حال

هر كاري مي كني بايد خودت بدوني و بخواي، به نظر من فعلا به خودت

فرصت بده عجله نكن اگه يه بار همسرت سرشو بذاره رو شونه هات و

 گرماي تننشو حس كني دوباره عاشق مي شي و دوباره هموني مي شي

كه ذاتا هستي تو نمي توني مثل فرشيد و بقيه باشي براي اينكه من

مي شناسمت تو دنبال عشق پاكي نه هوس هاي لحظه اي مي خوام برات

يه فيلم تعريف كنم تو ماهواره نشون مي داديه زن و شوهري كه دختر شون

توسط مردي به اسم تام گروگان گرفته شده بود هر كاري كه مي خواست

بايد مي كردند من خلاصه مي كنم مثلا جلوي چشم مرد به زنه يه لباس

سكسي مي داد مي گفت بپوش و با خودش مي برد به مرد زنگ مي زد

 كه برو بلندترين جاي شهر كه بالاي ساعت بود و رو لبه پشت بوم وايستا

چون مرده از ارتفاع مي ترسيد، مجبورش كرد استعفا نامه شغليشو

امضا كنه و آخرين بارم بردش جلوي يه خونه اي و بهش تفنگ داد و

ازش خواست صاحب خونه رو بكشه َمرده رفت تو مي دوني خونه ي

 كي بود شاخ در مي آري خونه معشوقش بود و مرد نمي تونست اونو

 بكشه چون دوسش داشت، داشتن با هم حرف مي زدند هنوز معشوقش

چيزي نمي دونست و فكر مي كرد مثل هميشه اومده با هم باشن ولي يه

دفعه رو شومينه عكساي خانوادگي معشوقش رو ديد وديد مردي كه

بيرونه(تام) و دخترشو گروگان گرفته شوهره اين خانومه، و فقط 10 دقيقه

 وقت داشت اين خانمو بكشه وگر نه دخترشو مي كشتن بالاخره تفنگ و

 در آورد و دخترو كه داشت فرار مي كرد رو پله ها گرفت هر چقدر

 كرد نتونست اونو بكشه تا اينكه تام اومد و گفت وقت تمومه من الان مي گم

دخترتو مي كشن و بالاخره به خاطر دخترش ماشه رو كشيد رو مغز معشوقش،

 ولي تفنگ خالي بود تام رو به زنش گفت يه خاطر اين مرد كه ارزشي

 براش نداري به من خيانت مي كردي باهم دست به يقه شدن  تام گفت دخترت

 تو خونتونه و مرد بيرون دويد ،تو ماشين وقتي زنش تو راه خونه جريانو پرسيد

 داشت به راحتي دروغ مي گفت وقتي رسيدند خونه دخترش سر جاش

خوابيده بود به باباش گفت از خونه بيرون نرفته و تمام روز يه نفر ازش مراقبت

مي كرده وقتي پيش زنش برگشت ماجرا رو فهميد همش كاره زن خودش بود

كه ازخيلي وقت بهش شك داشت و با تام همكاري كردند تا به اشتباهشون

پي ببرند و نزديك صورتش شدو بهش گفت تو الان همه چيزتو داري

دخترت ،خونت و حتي شغلت(استعفانامه رو نداده بودند ) تنها چيزي كه برات

 ارزشي نداشت و ديگه نداري و اون منم. همه اين كارا رو هم كردم تا مثل

من درد خيانت ، ترس ، تنهايي رو حس كني.

تو اين فيلم نشون مي داد كه به خاطر يه هوس زود گذر و رابطه پنهاني ،

شروع مي كني به دروغ گفتن و بعد از يه مدت دروغ و پنهون كاري برات عادي مي شه.

راستي اگه اون فيلمارو كه آورده بودمو تو هاردت داري حتما به فيلم

آسايشگاه با دقت و تا آخرش نگا بكن خيلي محشره.

تو و من آدماي قانعي هستيم و به چيزي كه داريم مي تونيم عاشق باشيم

 اولاي آشناييمون يادت مي آد تو كسي بودي كه اصلا روابط با يه دختر

 يادت رفته بود چقدر منو ناراحت مي كردي وقتي داشتي مي رفتي آبادان

 آخرين لحظه ها همديگه رو با زور من مي ديديم تازه به جاي همه دختر هاي

دنيا من مي تونم كمكت كنم كه نه جسمي ، روحي بتوني دوباره عاشق شي به

زندگيت  و همسرت .                  

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1387/12/23 و ساعت 17:54 |
خداوندا در پرتو راستي ، راه پاك منشي و خود شناسي

                                                              را به ما بياموز.

 هدف مينويي زندگي ، آرامش و شادي روان است.

 

كساني به بهشت خواهند رسيد كه از بخشش جاوداني

و نيك انديشي رخوردار شوند.

                                                                    از گات (زرتشت)

 

علی رضا

+ نوشته شده توسط مهرماه در جمعه 1387/12/23 و ساعت 17:49 |

بگذار آن باشم

که در کنار تو گل می چیند

بگذار آن باشم

که از ژرفای احساسات خود به او می گویی

بگذار آن باشم

که رازهایت را به او می گویی

 

بگذار آن باشم

که در غم به سوی او میروی

بگذار آن باشم

که در شادی همراه او می خندی

بگذار آن باشم

که تو عاشقش هستی

تو مرا می فهمی 

 

                    من تو را می خواهم

 

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

 

تو مرا می خوانی

 

           من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 

                          و تو هم می دانی

 

                                                        تا ابد در دل من می مانی...

          

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

 

خواهر کوچکم از من پرسيد

 

من به او خنديدم

 

کمي آزرده و حيرت زده گفت

 

روي ديوار و درختان ديدم

 

باز هم خنديدم

 

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

 

پنج وارونه به مينو ميداد

 

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

 

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

 

بعدها وقتي غم

 

سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

بي گمان مي فهمي

 

پنج وارونه چه معنا دارد ...

 

 

+ نوشته شده توسط مهرماه در سه شنبه 1387/12/20 و ساعت 0:43 |